من همهچیز داشتم؛ کارگر داشتم، پول داشتم و کار و بارم خوب بود. از سیزدهچهاردهسالگی در یزد کارگاه تابلوسازی خودم را راه انداخته بودم، شاگرد داشتم و درآمدم حتی از حقوق ماهیانه پدرم بیشتر بود. کاملاً مستقل بودم و دستم توی جیب خودم بود، اما احساس میکردم یک چیزی کم است. عشق طلبگی از همانجا سراغم آمد. فکر میکردم طلبه شدن و وارد شدن به آن فضا میتواند این کمبود را جبران کند. برای همین تصمیم گرفتم همهچیز را کنار بگذارم و طلبه شوم.
واکنش اطرافیان به این تصمیم چه بود؟
خیلیها مسخرهام میکردند. میگفتند: «تو با این قیافهات میخواهی بروی آخوند شوی؟» این حرفها خیلی ناراحتم میکرد و دلم میشکست. تا اینکه به حرم امام رضا(ع) آمدم و از ایشان اجازه گرفتم.
شروع طلبگی برایتان چطور پیش رفت؟
شروع طلبگیام با ازدواجم همزمان شد. در واقع، همه انقلابها با هم برایم اتفاق افتاد. طلبگی تماموقت بود و دیگر فرصتی برای کار کردن نمیماند. مجبور شدم شبها سر کار بروم. روزها سر کلاس چرت میزدم یا خواب میماندم؛ تا جایی که عذرم را خواستند و گفتند برو. واقعاً در تنگنا قرار گرفته بودم.
بعد از این اتفاق چه کردید؟
خیلی سخت بود. حاضر بودم دوباره از پایه یک شروع کنم، اما امکانش فراهم نمیشد. دوباره از امام رضا(ع) کمک خواستم. بالاخره بعد از مدتی راه تازهای برایم باز شد و توانستم به حوزه برگردم.
بازگشت به حوزه چه تفاوتی با تجربه اولتان داشت؟
این بار همهچیز برایم شیرینتر بود. طلبگیام پربارتر شد و فرزند اولم هم به دنیا آمد. حالا که به گذشته نگاه میکنم، فکر میکنم اگر آن توقف و آن سکته کوتاه در مسیر زندگیام اتفاق نمیافتاد، شاید شیرینی برگشتن به حوزه را اینطور درک نمیکردم.
امروز در یزد مشغول چه فعالیتهایی هستید؟
در حاشیه شهر یزد، هم امام جماعت مسجد هستم و هم به خانوادههای محروم و کودکان کار رسیدگی میکنیم. سعی میکنیم در حد توانمان کنار این خانوادهها باشیم و به آنها کمک کنیم.
اگر دوباره با سختی و بنبست روبهرو شوید، چه میکنید؟
هر اتفاقی هم بیفتد، دوباره شروع میکنم. امام رضا(ع) من را برای دوباره شروع کردن، پوستکلفت کرده است.



نظر شما